رهبرشهیداستادمزاری

هرکسی زندگینامه دارد اما زندگینامه هرکس خواندنی نیست فقط این زندگینامه زندگی سرشار و سرفرازانه مردان مرد است که درس عبرتی برای همه و تاهمیشه تاریخ خواندنی وجاودانه است .

زندگینامه مزاری، زندگینامهء یک انسان اسطورهء این سر زمین است که از خاکستر فقر و سیاه روزی مردمش بر خاست و با خون و خطر روز گارش آویخت و سر انجام، با انتخاب مرگ گلگون، همرنگ لاله های بهاری شد و سر خجامه و چاک چاک به ندای "ارجعی" پروردگار بزر گش لبیک گفت؛ تا خون شود و در شرائین وطن جاری گردد، تا شوری برانگیزد و نام بلندش فریاد سبز انسان بر بستر این سرزمین گردد و تا فریاد عدالت و آزادی شود و جاودانه در حنجرهء زمان بپیچد و همیشه بر زبانها تکرار شود!

صفحه صفحه زندگی درخشان آن رهبر فرزانه و پدر دلسوز ملت ما یک عالم معنی و درس برای آموختن و یادگرفتن زندگی باعزت وشرافتمندانه است. گمان نکنم زندگی هیج کسی به اندازه زندگی رهبر شهید مان مزاری بزرگ پرفراز و نشیب و پر از حادثه ها و عبرتهای بس آموختنی و اندوختنی برای مردم مان باشد.

اینک ما زندگینامه کسی را می خوانیم که زندگی ما مرهون مرگ سرخ و شهادت شیرین اوست که با فدا کردن هستی وزندگی اش زندگی مردم خویش را بیمه کرد.

مزاری یک دنیا بود و زندگی زنده و شتابنده اش نیز یک دریا که اینک به قدر تشنگی از آن می چشیم و به نسبت توان خویش از آن، توشه بر می گیریم:

رهبر شهید بابه مزاری مزاری

استاد شهید عبدالعلی مزاری، فرزند شهید حاجی خداداد، در سال 1326 هجری شمسی، در قریه نانوایی چهار کنت از توابع ولایت بلخ باستان؛ در یک خانواده متدین و زراعت پیشه دیده به دنیا گشود. تحصیلات اولیه و ابتدائیه اش را در مدرسه نانوایی تکمیل کرد و در دنیایی از محرومیت و فقر، با درد ها و رنجهای مردمش آشنا شد. در همان مدرسه بود که علامه شهید سید اسماعیل بلخی را ملاقات کرد و از آن به بعد نشست ها و ملاقات های زیادی تا آخرین سال های زندگی شهید بلخی، میان این دو آیینه دار همت ها و هدایت ها، تکرار شد و مزاری بزرگ از روح شوریدهء آن شمس شعرو شمع درد، شعله ها گرفت و شررها آموخت و به توفان و تلاطم پیوست!

دوران عسکری را از سال 1348 الی 1350 در پکتیا؛ تنبیهگاه عسکران سر کش و متمرد، سپری کرد و در این برزخ شکنجه و زجر، روح بزرگش پخته و آبدیده شد، افق های اندیشه و شناختش از تشکیلات دولت و مشکلات ملت، انکشاف یافت و ازژرفای دردها و مصیبت های وطن با خبر گشت!

بعد از دوران عسکری، مجددا به تحصیل پرداخت اما احساس کرد که مدارس محل، دیگر پاسخگوی روح تشنه و روان شیفته و شگفته اش نیست و ناچار خود را از آغوش یار و دیار بر کند و دل به دست هجرت داد و در بهار 1351 با اخذ پاسپورت، به نجف اشرف رهسپار شد و بازیارت عتبات عالیات و بررسی اوضاع علمی و سیاسی حوزات عراق، به ایران آمد و با اقامه در قم، تا سال 1355 با جدیت و تلاش، طی پنجسال، دروس سطح حوزه را به پایان رساند!

پس از اتمام تحصیل در حوزه قم، با سفر مجدد به عراق و دیدار با شخصیت های مبارز علمی و سیاسی، به ایران بر گشت و در مرز ایران توسط "ساواک" (سازمان جاسوسی شاهنشاهی ایران) دستگیر و در زندان مورد شکنجه و تعذیب قرار گرفت. چنانچه خود در خاطراتش می گوید: "روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند، به امید اینکه یک آخ بگویم. ولی تا آخر، چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک طلبه افغانی را خرد نتوانند!" بعد از چهار ماه که از شکنجه گاه رهایی یافت وارد مرز شد، با بدن مجروح و لباس پاره پاره به کابل آمد و ضمن دیدار با شخصیت های مبارز کابل، به مزار شریف رفت و کتابخانه یی را تشکیل داد و تا زمان کودتای 7 ثور، در رشد سیاسی و شکوفایی فکری و فرهنگی مردم نقش بزرگی ایفا نمود!

با کودتای 7 ثور در سال 1357 که در داخل زمینه کار و فعالیت باقی نماند، بار دیگر از وطن به سوی نجف هجرت کرد، بعد به سوریه رفت و از آنجا به پاکستان آمد و بالاخره واپس به کشور مراجعت نمود.

آنروزها، اوضاع کابل به شدت اختناق آلود بود، علما و دانشمندان تحت تعقیب و شکنجه قرار داشتند، ناچار به پاکستان بر گشت و به ایران رفت اما روح نا آرامش، بار دیگر او را به سوی وطن کشاند و در اوایل سال 1358 به داخل کشور آمد و در کوهسار جهاد خونبار و پر افتخار وطن، پیشاهنگ مقاومت ملی علیه دشمنان ایمان و آزادی گشت و سر زلف نگار انقلاب را در دست گرفت و دوش به دوش دهها رزمنده مجاهد دیگر، در خط خون و خطر گام نهاد و مردانه ایستاد و به رزم و جهاد پرداخت تا جایی که در یکی از نبرد ها، شانه خود را دیوار سنگر مجاهدان و همرزمان جهادش قرار داد که از اثر فیر مداوم ماشیندار، به شنوایی ایشان آسیب رسید و تا لحظه های شهادتش به یادگار ماند!

سالهای اوایل جهاد، سال های خون و خطر، سالهای آتش و انفجار، سالهای شهادت و جانبازی، سالهای تشنگی و گرسنگی و سالهای سخت مقابله ایمان و آهن بود! و مزاری شهید، قهرمان همهء این داستانها؛ در دفاع از اسلام، از حاکمیت ملی، از تمامیت ارضی کشور و از استقلال وطن، سنگر به سنگر، کوه به کوه و بیشه به بیشه، با دشمنان آزادی و استقلال کشور رزمید و همچون عقاب کهنسال، قله به قله صخره های مقاومت کوهسار صفحات مرکزی و شمال را زیر بال گرفت و به یاران و همرزمان جهادش، استواری و ایستادگی آموخت و برای تحکیم پایه های جهاد و استمرار مقاومت، بارها به خارج از کشور رفت و آمد کرد و مرزهای طولانی را پیاده پیمود و "اعدوا لهم ما استطعتم من قوه" را خصال و امتثال بخشید!

بهار سال 1365 با توجه به اوضاع و شرایط ملی و بین المللی در ارتباط با جهاد و مجاهدین مسلمان افغانی و بر اساس ضرورت ها و مصلحت های سیاسی و اجتماعی مردم و مجاهدین در داخل و خارج کشور، استاد شهید، با درایت و درکی که داشت، اندیشه وحدت ملی را در صفوف جهاد به جریان انداخت و جهت نجات از جنگهای ناجایز داخلی و تمرکز نیروهای متشتت جهادی در صف واحد علیه دشمن اشغالگر، حزب وحدت اسلامی را تاسیس کرد و با یاری و هماهنگی دیگر رهبران و فرماندهان جهادی، کلیه جناحها و جریانها را به آن دعوت کرد و بعد از ماه ها تلاش پیگیر و شنیدن هر گونه توهین تحقیر، بالاخره با اراده متین و آهنینش، به همه مشکلات و ناملایمات غالب شد و حزب وحدت اسلامی را در داخل کشور، با انحلال احزاب جهادی در صفحات مرکزی و شمال، رسما تشکیل داد و در تابستان 1368 در مرکز بامیان میثاق وحدت و برادری را با موفقیت به امضا رساند!

استاد شهید پس از تحکیم پایه های وحدت اسلامی در داخل، زمستان همان سال در راس هیئتی مرکب از سران احزاب شیعی، برای انسجام نیروهای سیاسی و جهادی و ادغام دفاتر احزاب، رهسپار جمهوری اسلامی ایران گشت و ضرورت تشکیل حزب وحدت اسلامی را برای مهاجرین و مسئولین جهاد در خارج از کشور، طی محافل و جلسات مختلف بیان کرد و با جدیت و قاطعیت وصف ناپذیر، دفاتر این حزب را در ایران و پاکستان و چندین کشور دیگر به طور رسمی فعال ساخت و بعنوان یک چهرهء دردمند و دلسوز، در دل مردم جای گرفت و نام آشنایش ورد زبانها گشت و عطر گفته های قاطع و نگاه نافذش، در رواق دلها و دیده های مردمش، زنده تر از نسیم جاری و باقی ماند و خود، دوباره با هزاران خطر و دردسر، از ریگزارهای تفتیده و خشکیدهء جنوب غرب، به بامیان برگشت؛ در حالی که کنگره سراسری حزب در بامیان دایر شده و ایشان را غیابا به دبیرکلی حزب وحدت اسلامی افغانستان برگزیده بود!

استاد شهید با استقرار در بامیان، تشکیلات حزب وحدت اسلامی را روز به روز جان داد، حیات و حرکت بخشید، در سطح جهان به رسمیت و شهرت رساند، برای آینده کشور، پلانهای زنده و سازنده طرح کرد و بامیان را در محراق توجهات جهان قرار داد؛ تا جائی که زمینه تفاهم جنرالهای ناراضی رژیم نجیب را از بامیان تدارک دید و با مسئولان و جنرالان شمال، به تفاهم رسید که در نتیجه اردوی صفحات شمال کشور به مجاهدین پیوست و زمینه سقوط حکومت کمونیستی فراهم شد و رفته رفته در 8 ثور، دولت مجاهدین در کابل استقرار یافت.

با پیروزی جهاد و ورود مجاهدین به کابل، مزاری شهید نیز از بامیان باستان به مزار شریف و از آنجا به کابل آمد و با استقبال بینظیر تاریخی مردم و مقامات ملی و جهادی، در پایتخت کشور استقرار یافت؛ تا محرومیت تاریخی مردم مجاهدش را با حضور در حوزهء حاکمیت و ظهور در مرکز تصمیم گیری کشور، جبران کند و میزان سهم گیری حزب وحدت اسلامی را در پیروزی جهاد و سازندگی سرزمینش به نمایش بگذارد. ولی افسوس که این حضور و ظهور، با پشتوانه قاطعانه و عاشقانه مردم متحد و یکپارچه کابل، حسادت ها و عصبیت ها را بر انگیخت و دشمنان وحدت ملی کشور از داخل و خارج، طرح و توطئه حذف و نفیش را ریختند و طی سه سال اقامتش در کابل، لحظه یی او را آرام نگذاشتند و با تحمیل بیش از 27 جنگ خونین و ویرانگر، تمام فرصت ها را از وی گرفتند و تمام توان و امکانش را به دفاع و درمان و خون و زخم و مرگ و ماتم و مصیبت مردم بیدفاعش به مصرف رساندند!

کارنامه درخشان سه سال اقامتش در کابل و مقاومت قهرمانانه اش در دفاع از آستان غرور و شرف مردم بزرگ و با وفایش، او را رهبر، پدر و پیشوای دلسوز و بادرایتی در دل مردمش جای داد که پیر و جوان، زن و مرد و کودک و بزرگ با جان و جوان، بر پای آرمانش ایستادند و از پاره های گوشت و تکه های استخوان خویش سنگر ساختند و به حمایتش پرداختند؛ اینکه مزاری، چه سر اعظمی در نهاد خویش نهان داشت که مردم فقیر و بینوایش، به دور از غم نان و فکر جان و شهادت جوان، ردای کهنه و دستار ژنده اش را بر تخت و تاج دیگران ترجیح دادند و وفای پردرد و رنجش را بر عطای پر گل و گنج بیگانگان برگزیدند و تا آخر رهایش نکردند و تنهایش نگذاشتند؛ یک شگفتی مطلق است که تا هنوز نه دوستانش درک کرده اند و نه دشمنانش، کشف ! این یک استثنا است که آن مظلومیت متهور و متبلور، سه سال همچون نگین در حلقهء کوههای آتش فشان کابل، زیر بارش میلیونها گلولهء خفیف و ثقیل ایستاد و ایستاد و یک کلام به عقب برنگشت و یک گام به نقض وحدت ملی کشور نگفت و یک پیام به نفع خود وضرر دیگران صادر نکرد! آنچه تا جایی مدعای محبوبیت مزاری درمیان مردمش می تواند قلمداد شود، همان آراستگی گفتار و کردار مزاری، در ایستادگی بر پای وحدت ملی وطن و تأمین منافع مردم هم میهن بود که بارها و بارها جانش راهم وقف این راه وآرمان نموده بود و سر انجام در همین راستا، جهت مذاکره با جنایتکاران طالب که آنروزها در هیئت ملا یک با قرآن خدا به سراغ خلق خدا پیش می آمدند، با انگشت شماری از یاران و فرماندهان روزهای خطر و ضررش همچون شهید ابوذر غزنوی، ابراهیمی بهسودی، سید علی علوی مزاری، جانمحمد ترکمنی، و... رهسپار چهار آسیاب شد که طالبان تروریست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانیت و فرهنگ دیرینه و پر پیشنهء افغانیت؛ با اشاره باداران برون مرزی خویش، او ویاران باوفایش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترین شکنجه ها، وحشیانه و عجولانه به شهادت رساندند وآنگاه باهراس از عواقب آن، برای توجیه روسیاهی این عمل ننگین و شرم آور، پیکرهای پاک و پاره پارهء آنها را در هلیکوپتری گذاشتند و در نزدیکی های غزنی با صحنه سازی و فریبکاری، بر زمین خواباندند وشهید مزاری و یارانش را به درگیری در درون هلیکوپتر، متهم کردند!

به هر حال، مزاری، در 22 حوت 1373 شهید شد و به جاودانگی ها پیوست! پلنگ پیر و پر غرور پامیر جهاد و مقاومت میهن، در کمینگاه حیله و نیرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پای بسته تیرباران شد! عقاب کبیر و کهنسال قله های سرکش بابا و بلخ، از دوش آسمان افتاد، سیمرغ شد و با بال خونین و رنگین از عالم خاک به اوج افلاک پر کشید و پنهان گشت! چریک چیره و سالخوردهء کوهسار ستبر ایستادگی و ایثار روزهای مبادای وطن، همچون کوه از پیکرهء جهاد پیروز و دشمن سوز کشور جدا شد و در شط خون سینه به خاک سایید! آیینه دار عشق و وفا، فریاد سبز حق و عدالت ، علمدار باوفای کربلای مقاومت مظلومانهء کابل، مدافع ملیت های مغضوب و اقلیت های محروم مملکت، سمبل غرور و شهامت آتشین مردم، شهید وحدت ملی کشور، دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان، استاد شهید عبدالعلی مزاری؛ به پیشواز چهل و هشتمین بهار عمر شریف و شکوفایش، رنجیده از اغیار زشتخوی زمین، وصل دلدار زیبا رو و پر هیاهوی آسمان را برگزید و با شهادتی که آرزوی دل و زیبندهء روح و شایستهء شخصیت شکوهمند وارجمندش بود، رخشان و خونفشان به خدا پیوست و همچون آفتاب، در افقهای بلند شهادت، کسوف خون گزید و مصداق: "رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه" گشت و به آرزوی دیرینه اش رسید!

پیکر پاک و پر عطرش در طولانی ترین تشییع تاریخ، از غزنی تا بهسود، تا بامیان و تا یکاولنگ، صدها کیلومتر، روی دوش مردم داغدار و عزادارش، قریه به قریه از دل دریای بهمن و برف، در شطی از ماتم و الم، پیاده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال یافت و سرانجام به تاریخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنیایی از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شریف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره های زخم، در سینهء چاک وطن و میهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزیه شود، با سبزه و گیاه درآمیزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگی مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادی سرشار کند و با آب و آیینه و آفتاب الفت و آشنایی ببخشد!

 


بدون تردید درخشانترین دوران زندگی پرافتخار و باعزت مزاری بزرگ دوران رهبری حزب وحدت و مقاومت جانانه غرب کابل بود.

رهبرشهید دراین دوران وقف مردمش شده بود به گونه ی که به هیج چیزی جز منافع مردمش فکر نمی کرد. استادشهید مزاری شعار وحدت ملی وعدالت اجتماعی را شعار اول و آخر خود انتخاب کرده بود. به همین خاطر به اولقب شهید عدالت داده اند و هفته شهادتش را هفته عدالت نامگذاری نموده اند. درذیل زندگینامه کامل آن رهبربزرگ و شهید عدالت تقدیم تان می شود.


 درنگ بیشتر بر دوران اقامت رهبر شهيد در كابل


با پيروزى مجاهدين در كابل، استاد مزارى نيز باميان را ترك گفته از طريق مزار شريف عازم كابل گرديد. در اين ميان استقبالى كه مردم در مزار شريف و هم در كابل از استاد به عمل آوردند به گفته شاهدان عينى در تاريخ اين شهرها بى سابقه بوده است. حضور استاد در پايتخت كشور و نظارت بر اعمال مجاهدين حزب وحدت به زودى وزنه سياسى نظامى شيعيان را در مقابل آنهايى كه تحمل حضور قدرتمند آنان را در كابل نداشتند به نمايش گذاشت.
براى هيچ كسى پوشيده نيست كه برخورد قاطع و تسليم ناپذيرى استاد مزارى در برابر سياست انحصار گرايانه رژيم ربّانى براى هيچ يك از طرفداران رژيم كابل قابل تحمل نبود بخصوص براى آنهايى كه به بيگانگان قول حذف جامعه شيعه از افغانستان را داده بودند! از اين رو وقتى نتوانستند از حضور شيعيان در كابل جلوگيرى كنند، دست به طرح خطرناكى زدند تا از طريق جنگ اين هدف را تحقق ببخشند و از اين رو در حاليكه حزب وحدت اسلامى براى تجليل از سالگرد ارتحال حضرت امام خمينى(رحمه الله) خود را آماده مى ساخت در شب 12/3/71 اولين جنگ با تحريك و توطئه شوراى نظار توسط نيروهاى متعصّب و جنگ طلب سياف بر حزب وحدت تحميل گرديد و پس از آن هر چند مدت يك بار جنگ خونينى بر مردم غرب كابل تحميل مى شد و سرانجام در 22 دلو 71 همزمان با سالروز پيروزى انقلاب اسلامى ايران، توطئه عميقى كه از طرف باند مسعود، سياف چيده شده بود به منظور براندازى مركزيت حزب و به شهادت رساندن استاد مزارى به اجرا گذشته شد و فاجعه خونين «افشار» پيش آمد كه تا ابد به عنوان يك لكه ننگ بر پيشانى پنجشيريها و سيّافيها باقى خواهد ماند. در اين فاجعه هر چند آنها به هدف خود كه به شهادت رساندن استاد بود نرسيدند ولى از دو جهت اين فاجعه خطرناك بود: اول از آن جهت كه مردم مسلمان و مظلوم ما را در محلّه افشار قتل عام كردند كه انعكاسات جهانى آن با اسناد و مدارك در حدّى است كه هيچ كسى انكار نمى تواند دوم از آن جهت كه در اين فاجعه دست خيانت از طرف نيروهاى خودى نيز آغشته بود وبل عامل اصلى فاجعه تلقى مى شد.
استاد مزارى در طول عمر در تنها موردى كه زار زار با صداى بلند گريسته است همين فاجعه افشار است كه در يك گردهمايى عمومى در كابل به مردم قول مى دهد كه تا عاملين اين فاجعه را به چوبه دار نكشد و انتقام مردم مظلوم را نگيرد آرام نخواهد نشست.
اين حادثه تأسف بار، گذشته از خسارات و تلفاتى كه لازمه هر جنگ است، براى شيعيان افغانستان اين نتيجه گيرى را نيز در پى داشت كه بدون رهبر واحد، قاطع و خردمند و دلسوز نمى توانند به حيات سياسى، مذهبى و اجتماعى خود ادامه دهند و از آنجا كه دبير كل حزب در بدترين شرايط سياسى، نظامى صحنه را ترك نكرده و در كنار مردم باقيمانده بود، محبوب دلها شده وبه رهبر ايده آل مردم مبدل شد و شعار «مزارى رهبر» براى اوّلين بار در فضاى قلبهاى مردم كابل طنين انداز شد.
همين مقاومت و پايدارى و دفاع جدّى و صادقانه از حريم شيعيان كابل باعث شد كه على رغم بيش از 20 جنگ تحميلى و تبليغات زهر آگين دشمن،بر محبوبيت استاد در بين مردم و نيروهاى مسلح و شوراى مركزى و همه اركان و تشكيلات حزب بيش از پيش افزوده شود وبه همين دليل در اجلاس عمومى شوراى مركزى حزب در تابستان گذشته بازهم ايشان با اكثريت قاطع آرا به دبير كلّى مجدد حزب برگزيده شدند.
استاد زاهدى در سخنرانى تاريخى خود در كابل در اين رابطه چنين گفت:
«وقتى فرياد «مزارى رهبر» را شنيدم با خود آرام گريستم... اين مسأله مزارى رهبر يعنى چه؟ يعنى هزاره ها به اين نقطه رسيده اند كه روى يك نفر آگاهانه، عالمانه، فهميده و بدون فشار ديگران توافق مى نمايند كه اين براى من يك جهان ارزش دارد. اگر بميرم ديگر غمى ندارم... اين براى من يك افتخار است نه به اين دليل كه حضرت استاد مزارى رهبر مى شود، به اين دليل كه اراده ملى وآزاد براى مردم مقاوم ما به وجود آمده است. من به اين موضوع افتخار مى كنم و اگر بميرم ديگر آرزويى ندارم كور شود چشم من كه من «مزارى رهبر» را قبول نكنم...به استاد من اخلاص و ارادت دارم و اگر ايشان دستور بدهند كه من كاتبى كنم مخالفت نمى كنم و به ديد باز مى پذيرم...»
خلاصه كلام كارنامه جاودانه شهيد سعيد ما آن قدر گسترده و وسيع است كه در اين مختصر نمى گنجد. شرح بيوگرافى ايشان در واقع شرح حداقل تاريخ متلاطم 20 سال اخير و تحليل حوادث پر نشيب و فراز دوره جهاد و دو سال خونين اخير كابل را مى طلبد كه ان شاء اللّه در فرصت مناسب بايد تدوين گردد.

شهادت در راه حق وعدالت  آرزوی دیرینه رهبرشیهد مزاری بزرگ بود


در دورانی كه وضعيت كابل هر روز بحرانى تر شده مى رفت، شوراى مركزى حزب وحدت اسلامى و قوماندانها تصويب كرده بودند كه بايد حضرت استاد مزارى محل اقامت خود را تغيير داده و به نقطه ديگرى در خارج كابل نقل مكان كند و امور كابل را جمعى از مسؤولين و قوماندانها اداره نمايند اما پاسخ استاد در برابر اين تصويب اين بود كه:
«من تا آخرين لحظه در كنار مردم مظلوم غرب كابل خواهم بود و در آخر سرنوشتم يا اسارت است يا شهادت.»
استاد واقعاً هم به اين وعده وفا كرد و تا آخرين لحظه در كنار مردم باقى ماند امّا پس از آنكه منطقه غرب كابل در محاصره شديد قواى متجاوز و كينه توز شوراى نظار و اتحاد سياف از يك طرف و قواى غدّار و خيانتكار گروه مهاجم و عهد شكن موسوم به طالبان از طرف ديگر قرار گرفت، استاد تا آخرين نفس، مقاومت مردم را رهبرى كرد و در مقابل قواى عهد شكن طالبان تا آخرين فشنگ خود نبرد بى امان را ادامه داد اما بالاخره به تاريخ 22/12/1373 همراه با ساير همراهانش به طرز فجيع و مظلومانه و با دست و پاى بسته زير رگبار مسلسل قرار گرفتند و به فيض بزرگ شهادت نائل آمدند و پيكرهاى خونين و پاره پاره آنان در غزنى تحويل مردم داده شد. مردم غزنى به مجرد اطلاع از اين حادثه، از سراسر مناطق، اشك ريزان و ناله كنان براى تشييع جنازه ها گردهم آمدند و سرانجام تصميم گرفتند كه جنازه هاى هر يك از شهيد ابوذر و شهيد اخلاصى و شهيد جعفرى و شهيد ابراهيمى و شهيد جان محمد تركمنى را در منطقه خودشان دفن نمايند; اما جنازه مطهر استاد مزارى و سيد على علوى را پس از انجام مراسم تشييع و راهپيمائى در طول مسير هزاره جات، از غزنى تا بهسود و باميان و يكه و لنگ، به مزار شريف حمل نمايند و بدين ترتيب كم نظيرترين مراسم تشييع در جهان، در هزاره جات برگزار شد و بالاخره بتاريخ 5/1/1374 نعش مطهر استاد شهيد و شهيد علوى به مزار شريف رسيد و در آنجا پزشكان رسمى با معاينه دقيق نعشها، نظر دادند كه بر خلاف اعلام قبلى طالبان، شهيد مزارى بر اثر درگيرى در داخل هواپيما كشته نشده بلكه با شكنجه و اسلحه سرد به شهادت رسيده و بعد از دو ساعت از شهادت، دو گلوله هم بر بدن ايشان شليك شده است.
سرانجام بتاريخ 7/1/1374 پس از وداع رسمى با جنازه استاد شهيد از طرف ميليونها انسان عزادار كه از سراسر مناطق شمال افغانستان و هزاره جات و نمايندگان مهاجرين خارج از كشور، در مزار شريف گرد آمده بودند، نعش خونين بزرگمرد تاريخ معاصر افغانستان شهيد عبدالعلى مزارى و پاسدار فداكارش شهيد سيد على علوى، به خاك سپرده شدند.
به هر حال دشمن نابكار بهترين شخصيتهاى مجاهد و مقاوم و مؤثر ما را از دست ما گرفت همچون حجج اسلام: استاد عيد محمد ابراهيمى، استاد ابوذر غزنوى، استاد اخلاصى جاغورى، حاج جان محمد تركمنى، شهيد عباس جعفرى و برادر مجاهد و فداكار و پر تلاش سيد على علوى كه در طول سالهاى جهاد و انقلاب در صفر وحضور در جبهات و در مهاجرت و در همه جا در كنار استاد مزارى بود، هم محافظ او بود، هم يار وهمكارش و هم دوست و برادرش كه لحظه اى از استاد جدا نشد و سرانجام در حين شهادت نيز روح آنان با هم به سوى ملكوت اعلى عروج نمود.
رهبرشهید و استادبزرگ!
مزارى قهرمان!
اى قافله سالار جهاد و شهادت!

و ای بنیانگذار بزرگ عدالت اجتماعی درافغانستان!


هر چند از ميان ما رفتى و ملتى را عزادار ساختى اما بدان خون مطهر تو بيش از پيش درخت تنومند «وحدت» را در ميان ملت به ثمر خواهد نشاند و عشق به تو وآرمان تو تا عمق جانها جاويدانه خواهد شد و از همين رو است كه ملت وفادار تو تصميم گرفته اند پيكر پاك و مطهر تو و يارانت را بر روى دستهايشان در طول صدها كيلومتر در مناطق هزاره جات تشييع كنند و اين چنين تشييع و قدردانى در طول تاريخ هزاره جات بى سابقه و بى نظير است.
مزارى قهرمان!
سردار رشيد اسلام!
اى رهبر و مرشد بزرگ!
گرچه بسان ستاره اى بودى كه در آسمان تاريك مردم ما بسيار دير طلوع كردى و خوش درخشيدى اما زود غروب كردى، ولى بدان پرتوى را كه در عمق دلها و جانها افكندى براى هميشه روشنگر راه ما و هدايتگر كاروان نهضت ما خواهد بود.
امروز فرزندان تو در كابل و هزاره جات و شمال افغانستان و در ديارهاى غربت در ايران، پاكستان، هندوستان، آمريكا، استراليا، انگلستان، فرانسه، آلمان، لبنان و سوريه و هرجاى ديگر با روح بزرگ تو عهد مى بندند كه تا تحقق آرمانهاى بلند تو و تا فتح قله هاى شرف و عزّت و آزادگى و تا ريشه كن ساختن جرثومه هاى فساد وخيانت و عهد شكنى از سرزمين خود، هرگز آرام نگيرند و علم سرخ خونين تو را به زمين نگذارند.
پس سلام بر تو آن روز كه آزاده زاده شدى و آن روز كه مردانه قيام كردى و ملتى را سرافراز ساختى و آن روز كه بازهم مردانه به پيشواز شهادت شتافتى و آن روز كه سرخ رو و خونين جامه برانگيخته شوى و در محضر اقدس الهى بر مظلوميت مردم خود و بر قساوت و نامردى و نامردمى دشمنان خود به شهادت بايستى و جنايتكـاران را رسوا سازى.
والسلام

تهیه و تنظیم : مرکز فرهنگی  (نویسندگان افغانستان) اجتماعی  سراج - سال 1374)

 

شعری ازفردین فرامرز در رثای رهبرشهید مزاری بزرگ:

ديگر کسي به مثل تـو، بابا! نمـي شــود
از خويش خويشتن شده از ما نمي شود
ما مانده ايم و درد که انگار هيـچ کـس
از هيـچ سـوي فاجـعـه پيـدا نمـي شـود
 

شعری زیبایی نیز از شاعر معروف کشورمان بشیربختیاری در رثای رهبرشهیدبابه مزاری:

 

تا فلق    سر  زد   دو باره شام شد

پرچم   سبز     پدر   خونفام     شد

         *     *      *

 

خاک بر سر    کن برادر  کوه کوه

رفت    از کف   سالهای   پر شکوه

این    چمن را سرو نازی بود و رفت

ایل ما را سر فرازی    بود و   رفت

بعد از این ، این دل   که مهد آزوست

آه و درد    و رنج    عالم مال اوست

شانه ء  دل    زیر    بار      درد خم

زیر   بار   درد خم ،   زخمی  ز غم

بعد از   این  چشم من و دریای خون

موطن  و   منزلگه  و ماوای    خون

بعد از این این قوم بی سر   مانده  اند

بی   علی و    بی    ابوذر    مانده اند

* * *

تا تو    بودی    بی کسی   افسانه بود

دفتر    رنج و   محن خوانا ،   نه بود

تا تو بودی    صد    چمن گل  داشتیم

شش    جهت  آواز    بلبل      داشتیم

با تو    می شد    از  رهایی یاد کرد

این    خراب  آباد  را ،   آباد     کرد

با  تو   می شد   تا  دل مهتاب   رفت

یا  از این   دشت عطش تا آب   رفت

با تو می شد جشن مرگ شب گرفت

قلعه   را   مردانه از  مرحب   گرفت 

با تو می شد تکیه بر    خورشــید زد

زخمه    بر تا ر   دل    نا هید زد  

بی تو .  کوچه کوچه   لبریز سکوت

روزن    امید  و    تار      عنکبوت

بی تو    چون نی ناله دارد ، نای من

بند    بند م    ناله  دارد ،  وای    من

بی تو    باید     با    صدای بی نقاب

مویه     کرد    اندر    مزار    آفتاب

بی تو باید درد    دل      با  چاه گفت

از    ته    دل    ناله    کرد و آه گفت

بی تو باید چشمه چشمه خون گریست

از   هری   تا دامن    جیحون گریست

  * * *

سید   وسالار ما ، یادت     بخیر!

میر و پرچمدار ما ،   یادت بخیر!

ای شهید .  ابن شهید . ای نامدار!

ای تو    آغاز و   سر انجام بهار !

طایفه    بــیدار    شد    تا   آمدی

تیغ    جوهر    دا ر شد تا آمدی

تیغ ، جوهر د ا ر    ا ما بی نیا م

بی    نیام    آماده ء   رزم و قیام

رفتی ا ما فصل رفتن زود بـــو د

گه   نه گاهی  نیت . بدرود بود

رفتنت خواب از تن ما برده است

هدیه ء   آزادگی   آورده     است

از پیامت    راه    وحد ت باز شد

فصل    مرگ    بردگی اغاز شد

وحدت    راه    پدر   پا ینده   باد

رهروان  راه «  بابه » زنده  باد

   

     *     *       *

مرگ مردان ، زندگی ای دیگر است

مرده است آن زنده ای کو  نوکرست 

درباره زندگی و کارنامه سیاسی رهبر شهید در دوران غرب کابل از طریق این لینک  مطالب تحلیلی تر را دنبال نمایید.

 

بخش دیگر زندگینامه و سرنوشت سازترین تحولات اواخر زندگی  رهبر شهید در اینجا   تحلیل شده است 

مسلم است که زندگینامه رهبر شهید به مراتب فراتر از یک پست ونیازمند تحقیق ودقت وظرافتهای بسیار است که فعلا از مجال این صفحه و اینجانب بیرون است.



 
در تهیه مطالب مربوط به زندگی نامه رهبرشهید از منابع ذیل استفاده گردیده است:

http://www.mazari.blogsky.com/1384/08/29/post-1

 http://www.bsharat.com/id/mazari/z01.html

http://hazara.blogfa.com/

زندگی آزاد باید بندگی در کارنیست

بندگی گرشرط باشد زندگی درکارنیست

 زندگی نامه رهبرشهید سراسر درس و عبرت برای تمامی مردم افغانستان است. ای کاش جوانان ما با زندگی  رهبر شهید از طریق همین زندگینامه ها آشنا شده درس شجاعت وشهامت وجوانمردی و ایثار در راه احقاق حق و عدالت خواهی از آن اسوه صبرو پایداری و سیمرع قاف عزت و عدالت خواهی شهید مزاری بزرگ بگیرند.

وبلاگ در آرزوی عدالت همه خوانندگان زندگینامه رهبر شهید را به تأمل وتدبر عمیق پیرامون تحولات زندگی مردم مان و رهبر و پیشوای یگانه شهید مزاری فرزانه دعوت می نماید. ماهیجگاهی فداکاریها و رشادتهای استادشهید رابرای احقاق حقوق مردم محروم و ستمدیده اش فراموش نخواهیم کرد و همیشه با خواندن زندگینامه و کارنامه درخشان آن رهبر دلسوز و خردمند ریسمان بدوشان افغانستان  آرمانها و مرامهای بزرگ اورا در سرزمین دل وجان مان زنده و تازه نگهمیداریم. درود بر رهبرشهید مان که باعزت زندگی کرد و مردانه به میدان رفت اما با نامردی و ناجوانمردی وحیله مظلومانه به شهادت رسید.

برچسبها: زندگینامه رهبرشهید، زندگینامه کامل استادمزاری، داستان از زندگی پرافتخار شهید عدالت رهبرشهید مزاری بزرگ، زندگینامه بابه مزاری، زندگینامه درخشان مردمی ترین رهبر افغانستان. زندگی نامه رهبرشهید سراسر درس و عبرت برای تمامی مردم افغانستان است. ای کاش جوانان ما با زندگی  رهبر شهید از طریق همین زندگینامه ها آشنا شده درس شجاعت وشهامت وجوانمردی و ایثار در راه احقاق حق و عدالت خواهی از آن اسوه صبرو پایداری و سیمرع قاف عزت و عدالت خواهی شهید مزاری بزرگ بگیرند.

وبلاگ در آرزوی عدالت همه خوانندگان زندگینامه رهبر شهید را به تأمل وتدبر عمیق پیرامون تحولات زندگی مردم مان و رهبر و پیشوای یگانه شهید مزاری فرزانه دعوت می نماید. ماهیجگاهی فداکاریها و رشادتهای استادشهید رابرای احقاق حقوق مردم محروم و ستمدیده اش فراموش نخواهیم کرد و همیشه با خواندن زندگینامه و کارنامه درخشان آن رهبر دلسوز و خردمند ریسمان بدوشان افغانستان  آرمانها و مرامهای بزرگ اورا در سرزمین دل وجان مان زنده و تازه نگهمیداریم. درود بر رهبرشهید مان که باعزت زندگی کرد و مردانه به میدان رفت اما با نامردی و ناجوانمردی وحیله مظلومانه به شهادت رسید.