ابوذر

شهید ابوذر غزنوی و رهبرشهید بابه مزاری

 او حلقه‌گمشده خويش را در مبارزه با ظلم و استبداد مي‌جست. با تجاوز نيروهاي شوروي سابق به افغانستان، مبارزات چريكي و مسلحانه‌ي او آغاز گشت و در فرايند جهاد و مبارزه حماسه‌ها آفريد. هيبت فرماندهي او را هيچگاه از هدفي كه برگزيده بود غافل نساخت.


زندگینامه قهرمان نامدار افغانستان شهید ابوذرغزنوی

شهید ابوذر غزنوی که درشجاعت و رشادت ضرب المثل وزبانزد تمام مردم غزنی بود زندگی اش سراسر عزت و عظمت و زندگینامه اش پرافتخارترین سند مقاومت و شهامت برای مردم ماست.

گرچند شهید ابوذر را ازنزدیک بارها دیده ام و چهره باوقار درعین حال نورانی با چشمان نافذ شهید ابوذر را هرگز ازیاد نمی برم اما آن زمان ما کودک چند ساله بیش نبودیم و دریغا که نتوانستیم از خرمن وجود پر برکت ابوذر قهرمان توشه وبهره اخلاقی و درس شجاعت وایثار وفداکاری ببریم. کسی که فقط برای چند دقیقه به صدای رسا و زنده سخنرانیهای تاریخی شهید ابوذر گوش بدهد براستی باور خواهد کرد که او قهرمان و اسوه شجاعت ومردانگی بوده است.

سردار شهید ما در سال 1336 هجرى شمسى در قريه سبز سنگ پاتو از ولسوالى جاغورى چشم به جهان گشود. پدرش چمن على كه بخاطر پاكى و صداقت به قاضى مشهور است، فرزند امير محمد يكى از موسفيدان منطقه است.

شهيد ابوذر حدود چهار پا پنج ساله بود كه خانواده اش به اثر توطئه و دوسيه سازى اربابها از منطقه متوارى شد، و مدت شش سال در مناطق پشتون نشين ولايت زابل به شكل آواره سپرى كرد. بعد از شش سال به وطن مراجعت كرد.

تحصيلات شهيد ابوذر حدوداً از سن ده سالگى ـ بعد از مراجعت به منطقه ـ آغاز گرديد. او گرچه استعداد متوسط داشت ولى علاقه مفرط به درس و بحث كتاب و نوشته و... داشت. اين ويژگى تا آخر عمر در وجود او باقى بود.

در بحرانى ترين و سخت ترين شرايط نظامى در يك دست تفنگ داشت و در دست ديگر كتاب. در اغلب عكسها و يا فيلمهاى او يك كتاب و يا مجلّه در دست و يا پهلويش ديده مى شود. مقدمات را تا هداية النحو نزد آخندهاى ده خواند.

براى ادامه تحصيل به مدرسه تبقوش جاغورى رفت و مدت سه ماه نزد آقايان اكبرى و فصيحى تلمذ نمود. در سال 1351 وارد مدرسه حوتقل جاغورى گرديد. طى دو سال سيوطى، حاشيه، معالم را از مرحوم استاد قربانعلى وحيدى(رحمه الله)، شهيد استاد رمضانعلى شريفى، استاد توسّلى و عظيمى فرا گرفت. در سال 1353 در امتحانات سالانه مدرسه محمديه كابل شركت كرد و با نمرات عالى پذيرفته شد. در مدرسه مذكور مطول، جلدين لمعه و اصولين مظفر را خواند مشغول به رسائل و مكاسب شيخ بود كه كودتاى هفت ثور 1357 به وقوع پيوست و پرونده درس او را براى هميشه بست.

شهيد ابوذر يك طلبه فقير و فوق العاده زحمتكش بود. خانواده اش نمى توانست تمام مخارج و احتياجات او را تأمين كند. از آغاز نوجوانى و در تمام دوره تحصيل با هيولاى نامرئى و نيرومند و وحشت فقر، مردانه و قاطعانه و با پيشانه باز مبارزه مى كرد. هيولاى فقر كوچكتر از آن بود كه بر عزم و همت بلند و پولادين ابوذر نوجوان غلبه نمايد، و يا مناعت و غرور قاطعيت او را خدشه دار كند. فكر مى كنم فقر دوره تحصيل و نوجوانى او را يك فرد برخوردار از درد اجتماعى و داراى نفس سالم و مناعت نفس و همت فوق العاده بلند به بار آورد.

او درد جامعه درد ديده خود را از مطالعه كتاب فلان نويسنده و يا از شعر فلان شاعر طى نيم ساعت مطالعه درك نكرده بود. بلكه در كتاب زندگى طى دوره طولانى با بند بند استخوان و رگ رگ خون خود لمس و احساس نموده بود.

زمان تحصيل شهيد ابوذر در كابل همه خطوط فكرى و مسلكهاى سياسى (چپى ها، راستى ها، اسلام گرايان، ملّى گرايان و...) تشكيلات و شبكه تبليغات داشتند. ميدان مبارزه تشكيلاتى بين اقشار تحصيلكرده گرم بود. شهيد ابوذر از بدو ورود به كابل با ذوق و اخلاص كامل وارد دريائى متلاطم مبارزه سياسى و تشكيلاتى افغانستان گرديد. اوّل به اخوان المسلمين شاخه آقاى حكمتيار (حزب اسلامى) جذب شد. او به حق و يا ناحق تبليغات و شعارهاى اخوانيها را باور كرده بود، و اعتقاد داشت كه تنها سازمان و تشكيلات مطرح اسلامى در ميدان مبارزات تشكيلاتى افغانستان اخوان المسلمين است. هدف او از فعاليتهاى تشكيلاتى اسلام بود. در ارتباط به فعاليتهاى تشكيلاتى چندين مرتبه به نقاط مختلف افغانستان (هزاره جات، شمال، تخار، بدخشان) مسافرت كرد.

دقيقاً هفده روز بعد از كودتاى ثور 1357 زمانيكه تمام كشور در آرامش مطلق بسر مى برد، شهيد ابوذر دست به اسلحه برد و به جهاد مسلحانه آغاز كرد. در اين راستا با شجاعت و تهور كم نظير در سازمان دهى و اجراء فعاليت هاى چريكى شهرى (بمب گذارى، اقدامات مسلحانه، و نشر اعلاميه و غيره) شركت مى كرد. بنابراين اگر بگويم: شهيد ابوذر از پيشكسوتان جهاد مسلحانه بود حرف به گزاف نگفته ايم.

فعاليت هاى شهيد ابوذر و يارانش در كابل زنگ خطر براى كودتاچيان و سرآغاز دوره چهارده ساله جنگ جهاد و خون و آتش و حماسه بود.

شهيد ابوذر بعد از چند ماه فعاليت شناسائى شده و تحت تعقيب مأمورين امنيتى دولت كمونيستى قرار گرفت چون عكس او به پاسگاه امنيتى داده شده بود، با لباس ديگر از افغانستان خارج و وارد ايران گرديد. معلوم نيست در اين سفر چند ماه در ايران بود. از ايران به هرات رفت و مدت هشت ماه در هرات جهاد نمود. دوباره به ايران بازگشت.

شهيد ابوذر در ايران از حزب اسلامى جدا شد وبه «سازمان نصر افغانستان» پيوست.

در سال 1361 شهيد ابوذر به وطن آمد. در قالب سازمان نصر افغانستان در ولايت غزنى مسؤول جهاد گرديد.

سازمان نصر در ولايت غزنى تازه به فعاليت آغاز كرده بود. سازمان نصر نزد مردم جاغورى يك پديده مرموز بود. بيشتر مردم فكر مى كردند كه سازمان نصر يك حزب انقلابى، ضد خان و آخوند و تندرو. (راديكال) و متشكل از يك طيف از روحانيون روشنفكر و دانشجويان مسلمان است.

شهيد ابوذر از پيشتازان وبزرگان سازمان نصر در ولايت غزنى بود. از سال 1361 تا 1367 بعنوان عضو شوراى ولايتى و مسؤول پايگاه مركزى سازمان در غزنى (پايگاه شهيد رضائى نى;قلعه) ايفاى وظيفه مى كرد.

صدها عمليات ضد روسى در مسير قندهار ـ كابل، ولسوالى قره باغ، دشت يغلو، كوه گهوراه، تمكى، لومان جاغورى و... از پايگاه شهيد رضائى سازماندهى و رهبرى گرديد. پايگاه شهيد رضائى و شخص شهيد ابوذر، در چنگ چهارده ماهه لومان جاغورى، نقش تعيين كننده و درجه اول داشت.

شوراى مركزى سازمان نصر نظر به لياقت شهيد ابوذر او را به عنوان فرمانده عمومى سازمان نصر در ولايت غزنى تعيين نمود.

در تاريخ 26 دلو 67 نيروهاى كمونيستى مستقر در لومان شكست خورده و مجبور به ترك منطقه گرديد. چندى بعد مركز ولسوالى قره باغ فتح شده، و بعد از آن رفت و آمد كاروانهاى دولتى در مسير قندهار ـ كابل نيز قطع شد. پروسه اخراج نيروهاى شوروى رو به اتمام بود، سقوط دولت كمونيستها حتمى به نظر مى رسيد. تا اين زمان شهيد ابوذر بعنوان يك فرمانده لايق جهادى در سرتاسر افغانستان حد اقل بين شيعيان افغانستان شناخته شده بود.

در سال 1369 پشتونها در ارزگان، مالستان، جاغورى بر مناطق شيعه نشين حمله كردند. شهيد ابوذر در مدافعات مردم مالستان وارزگان شركت نمود.

در سال 1369 حزب وحدت اسلامى در حال شكل گيرى بود: جلسه و كنگره پيوسته در خارج و داخل داير مى گرديد. اساسنامه ها و قوانين و مقررات نوشته مى شد، سازمان و تشكيلات شوراها و كميته ها و كميسيونها شكل مى گرفت. اعضاى شوراهاى نظارت و مركزى، ولايتى، حوزات، كميته ها، كميسيونها و مسؤولين فرقه ها و جزوتامهاى نظامى از بين فرماندهان انتخاب مى شدند. شهيد ابوذر به عضويت شوراى مركزى و معاونت كميته نظامى انتخاب گرديد.

شهيد ابوذر در ماه عقرب 1369 همراهى جمعى از سرداران جهادى از جمله شهيد اخلاصى و شهيد جنرال احمد بنيادى جهت اداره كميته نظامى وارد باميان گرديد.

شوراى مركزى قبل از ورود شهيد ابوذر به باميان موقعيت بسيار ضعيف و متزلزل داشت. گروهكهاى مسلح و پايگاههاى بدون مسؤوليت مستقر در باميان كه شوراى مركزى را مزاحم بالقوه مى دانستند، پيوسته اخلال وشرارت مى كردند. ورود شهيد ابوذر به حزب وحدت و شوراى مركزى نيرو و تحرك تازه بخشيد. او بدون معطّلى به تقويت نيروهاى نظامى حزب وحدت اسلامى مبادرت نمود. به ابتكار او بيش از دو هزار نفر به شكل منظم تحت تعليم وتربيه نظامى قرار گرفت، غند مركز به فرماندهى پهلوان ميرعلم بعنوان نيروى امنيتى شوراى مركزى، كندكهاى عدالت، نبوت، امامت تأسيس گرديد. امكانات به اندازه كافى و وافى خريدارى شد، و يك جبهه مقتدر جهت فرماندهى و اداره جنگهاى ضد دولتى در سفيد خاك باميان گشوده شد.

شهيد ابوذر هميشه در ميدان تعليمات از طرح تأسيس يك اردوئى صد هزار نفرى در هزاره جات صحبت مى كرد، دورنماى يك هزاره جات قدرتمند در سخنرانيها و اراده و قاطعيت و غرور او ديده مى شد. تقويت و سازماندهى نيروهاى نظامى حزب وحدت موجب برقرارى امنيت كامل در باميان، و كنترول گروهكهاى مسلح و پايگاههاى بى مسؤوليت، در يك كلمه تسلط حزب وحدت بر شهر باستانى باميان گرديد.

وقتى كه فرماندهى كل نيروهاى حزب وحدت صادقى نيلى به شهادت رسيد شهيد ابوذر جهت پيگيرى قضيه به ارزگان رفت، با دستگير نمودن قاتلين و تحقيقات از آنها توطئه ترور 18 تن از رهبران هزاره كشف كرد كه اگر كشف نمى شد و اجراء مى گرديد تاريخ شيعيان به يك مسير ديگر سير مى كرد.

شهيد ابوذر به دستور شوراى مركزى در اواخر پائيز 1370 در رأس نيروهاى حزب وحدت جهت سركوب جنگ افروزان مخالف وحدت به غزنى رفت بعد از انجام مأموريت بخاطر برف زياد و بسته شدن راه به باميان مراجعت نكرد. مدت سه ماه در خانه مطالعه و تحقيق نمود بيش از 500 صفحه در باره رهبران جنبشهاى قرن 19 هزاره جات (فيض محمد خان، حيدرخان، ميرزا اقبال، تاج محمد خان، قاضى عسكر، يزدانبخش، ميرايلخائى...) فيش بردارى كرد. و باخانم باخترى در تهيه و تدوين داستان تاريخى شيرين دختر قهرمان هزاره همكارى نمود.

در بهار 1371 هـ . ش تحول بزرگ از شمال كشور آغاز گرديده شهرهاى افغانستان پس از اينكه شهر مزار شريف به تصرف مجاهدين درآمد، يكى پس از ديگرى بدون درگيرى و خون ريزى بروى مجاهدين گشوده مى شد. تُندباد از شمال برخاسته بسرعت به طرف جنوب پيش مى رفت. پايه هاى دولت كمونيستى را از زمين كنده و واژگون مى كرد. لحظات بسيار حساس بود، يك لحظه غفلت يك عمر پشيمانى بدنبال داشت. همه گروهها واقوام چهارچشم مراقب اوضاع بودند و حزب تلاش مى كرد كه از همه زودتر وارد يك شهر شده ماترك دولت در حال احتضار را تصرف و ديگر منطقه استراتژيك را اشغال نمايد.

شوراى مركزى در باميان شهيد ابوذر كه در غزنى دستور داد كه هرچه زودتر در رأس نيروهاى حزب وحدت طرف شهر غزنى از آنجا طرف كابل حركت نمايد. در جاغورى مخالفين وحدت براى جلوگيرى از حركت نيروهاى وحدت طرف غزنى اغتشاش كرده بودند، ولى شهيد ابوذر براساس برداشت صحيح از اوضاع و درك توطئه از درگير شدن در اغتشاش منطقه خوددارى كرده در تاريخ 4 ثور 1371 طرف غزنى حركت كرد در پنج ثور 1371 وارد غزنى شد. در مقر لواى 520 غزنى مستقر گرديد، مدت ده روز با بزرگان غزنى در جهت سر وسامان بخشيدن به امور غزنى مساعدت نمود. در تاريخ 16 ثور 1371 طرف كابل حركت كرد. هنگام ورود به كابل با استقبال پر شكوه مردم مهربان غرب كابل مواجه گرديد. حدود 8 ماه در كابل اقامت كرد بعنوان عضو كميسيون نظامى در چندين جنگ تحميلى سياف، و اولين جنگ تحميلى شوراى نظار با حزب وحدت شركت نمود.

در اول سال 1372 چندين هيأت به نقاط مختلف هزاره جات ـ از جمله يك هيأت به غزنى برياست شهيد ابوذر ـ از باميان اعزام گرديد در اول ثور 1372 جبهه پغمان گشوده شد.

شهيد ابوذر در غزنى حدود دو ماه موضوع اعزام نيرو به كابل را دنبال نمود در آخر تابستان 1372 به باميان رفت، در باميان شوراى مركزى روى موضوع انتقال مركزيت حزب به كابل كار مى كرد. جناح شهيد مزارى طرفدار انتقال و جناح اكبرى مخالف انتقال بود. شهيد ابوذر قوى ترين عنصر طرفداران انتقال محسوب مى شد. حدود دو ماه و نيم بحث و جدل فراكسيون بازى ادامه يافت چندين هيأت بين كابل و باميان مبادله گرديد. باالاخره نظريه انتقال تصويب و شوراى مركزى در 26 عقرب 1372 به كابل منتقل شد.

شهيد ابوذر بعد از 9 ماه همراه قافله شوراى مركزى وارد كابل گرديد، تا آخر سال 1372 در كابل بود. پيوسته در جلسات شوراى مركزى شركت مى كرد. در اوائل سال 1373 جهت سروسامان بخشيدن به امور غزنى و تجديد سازمان شوراى ولايتى به غزنى رفت بعد از يك ماه به كابل مراجعت كرد.

مقدمات تعيينات سالانه حزب وحدت اسلامى از اوائل سال 1372 فراهم مى گرديد، در اواخر سال 1372 و اوائل سال 1373 به هيجانى ترين و بحرانى ترين نقطه خود رسيد.

بعد از اتمام پروگرام تعيينات سالانه حزب وحدت اسلامى شهيد ابوذر به جاغورى رفت بخاطر جنگ و تشنج چند ماه در منطقه بود، بعد از برقرارى صلح و امنيت در منطقه دوباره به كابل مراجعت كرد.

طالبان بسرعت از جنوب غرب كشور بسوى كابل پيشروى و به آسانى ميدان شهر و چهار آسياب را تصرف كرده به دروازه هاى كابل رسيدند. حزب وحدت اسلامى از هر طرف محاصره شده بود. طالبان و شوراى نظار مثل دو تيغه قيچى در صدد بودند كه با ظاهر متعارض ريشه هاى حزب وحدت را در كابل قطع كنند. خائنين ملى در هزاره جات مانع تحرك هزاره جات به نفع كابل مى گرديدند، و پيوسته ربانى را تشويق مى كردند كه حزب وحدت را در غرب كابل مور حمله قرار دهد.

شهيد ابوذر ترجيح مى داد كه تا آخرين نفس در كنار ملت باشد. در روزهاى آخر اداره قول اردو عملا بعهده شهيد ابوذر بود. شهيد مزارى و شهيد ابوذر بيش از پيش همديگر را درك و احساس مى كردند. شهيد مزارى خوب درك كرده بود كه در روزهاى مبادا فقط مردانى مثل ابوذرقهرمان در كنار او است.

سرانجام باهم بشهادت رسيدند. يادشان گرامى پيروان شان پيروز باد.

منبع: http://www.bsharat.com/id/mazari/z03.html

درسایت طرح نو  زندگینامه کوتاه از زندگی سربلند سردارقهرمان خطه غزنین ابوذر غزنوی را اینگونه می خوانیم:

اسمش حسين علي بود، حسين علي ابوذر، طلبه بود، زادگاهش سبزسنگ پاتو جاغوري يكي از بخشداريهاي ولايت غزني. هنوز شور و نشاط كودكي از وجودش رخت برنبسته بود، راهي ديار غربت براي كسب تحصيل علوم ديني شد، تا شايد دردي از دردهاي مردمش را درمان كند. اهل مطالعه و تحقيق بود. با اشتياق مي‌خواند. گاهي با بزرگان علم و معرفت به شدت بحث مي‌كرد. موضوعات مورد مطالعه‌اش تاريخ، شعر و ادبيات و ... بود به مولوي، فردوسي و اقبال علاقه‌ي زيادي داشت و گاهگاهي با صداي بلند و غرايش اشعاري از شاهنامه فردوسي مي‌خواند و گاه اشعار عرفاني مولانا را با خودش به زمزمه مي‌نشست.

او حلقه‌گمشده خويش را در مبارزه با ظلم و استبداد مي‌جست. با تجاوز نيروهاي شوروي سابق به افغانستان، مبارزات چريكي و مسلحانه‌ي او آغاز گشت و در فرايند جهاد و مبارزه حماسه‌ها آفريد. هيبت فرماندهي او را هيچگاه از هدفي كه برگزيده بود غافل نساخت. با اراده‌ي پولادين مجاهدين را در جنگها و مبارزات حق طلبانه همراهي مي‌كرد. جسور بود و از هيچ‌كس جز خدا باكي نداشت. او در تمام صحنه‌هاي نبرد در يك دست كتاب و در دست ديگر تفنگ داشت و علم و شجاعت را در پرتو سيره‌ي علوي با هم درآميخته بود.

شهيد ابوذر هيچگاه نگفت مرا چه به تفنگ به دست گرفتن، ديده بود كه سرزمين‌اش اشغال شده است، لحظه‌ي آرام نمي‌گرفت. اگر تپه، تپه و وادي، وادي هزارهجات، شمال، كابل و ساير مناطق افغانستان زبان داشت از حماسه‌هاي او سخن مي‌گفت. او در آخرين روزهاي زندگي‌اش از مظلوميت غرب كابل، يتيمان افشار، بازار سوخته چنداول و ... فرياد مي‌زد. آن روز چه غريب مي‌نمود. خيلي‌ها غرب كابل را با غروبش مي‌شناسند. غروب كه مي‌شود، سرخي آسمان كه جاي خورشيد را مي‌گيرد، حزن عجيبي در دل‌هاي عاشق مي‌ريزد. آدم انگار ديوانه مي‌شود. انگار يك عالم حقيقت، يك عالم ذكر، يك عالم صدا و ناله، عشق در دل برخي‌ها طور ديگري ريشه مي‌كند، آدم مي‌ماند در كار بعضي‌ها كه از كجا به اين عشق و صفاي دل رسيده است.

او همه زندگيش شده بود جنگ و مبارزه عليه باطل و خوب مي‌دانست كه زندگي در كنار خانواده زيباست، اما مجاهدت در راه خدا زيباتر. سلامت تن زيباست، اما پرندة عشق، تن را قفسي مي‌بيند كه در باغي نهاده باشد. بالاتر، راز خون را جز شهيد در نمي‌يابد. گردش خون در رگ‌هاي زندگي بس شيرين است، اما ريختن آن در پاي محبوب شيرين‌تر است، نگو شيرين تر بگو بسيار شيرين.

شهيد ابوذرگوئی به جاي قلب، آتش در سينه داشت. هنوز كه هنوز است سخنان داغ و آتشين او تازگي دارد و تا ابد تازگي خواهد داشت. آدم‌هاي كه به جاي قلب، آتش در سينه دارد، اهل يك جا ماندن نيست، مثل نسيم در هركوي و برزن مي‌پيچد، به آنجا جان مي‌دهند و مي‌گذرند. ابوذر به پيروي از ابوذر صحابه‌ي رسول خدا هم كه نسيم بود، حتي سبك‌تر از نسيم. رفت مزار، باميان و غرب كابل در كنار رهبر شهيد تا مرهمي باشد بر دل كودكان غم گرفته و داغديده‌ي افشار.

مقاومت غرب كابل و ايجاد جبهه‌ي عدالت خواهي به رهبري مزاري شهيد، در تداوم همان خون‌هاي پاك ريخته شده در دامن تاريخ است و نماد سرخ و جاودانه‌ِ امام حسين(ع) در صحراي كربلاست. كربلا را مپندار كه شهريست ميان شهرها و نامي است در ميان نام‌ها. نه! كربلا حرم حق است. هر شهيد كربلايي دارد و براي ما كربلا بيش از آنكه يك شهر باشد يك افق است.

اكنون سوال اينجاست كه به گفته شريعتي: «آنان كه رفتند كار حسيني كردند» وظيفه ما پس از شهدا چيست؟


متن سخنرانی همسر شهید ابوذر غزنوی به مناسبت سالگرد رهبر شهید مزاری ویارانش در همایش تجدید میثاق با بابه مزاری ویارانش در آلمان

سخنرانی همرشهید ابوذر

بسیار شایسته است که پس از مطالعه زندگینامه این اسوه استقامت و مردانگی ابوذرزمان ما، متن سخنرانی همسر ویادگار گرانقدرشهید ابوذر را که به مناسبت سالگرد شهادت شهید مزاری بزرگ و شهید ابوذر قهرمان ودیگر یاران وفادار رهبر شهید در آلمان ایراد شده است بخوانیم:

ای پلنگان! غیرت؛ ای مردان پولادین ما!

وای اگر امشب بلرزد بازوی سنــگین ما

بی غرور تیغ؛ نتوان پشت خیبر را شکست

ای تمام غیرت! ای شمشیر خشماگین ما

امشب ای بازو! اگر دیوار شب را نشکنی

می شود تکرار از اول غربت دیرین ما

قبل از همه لازم به یاد اوری است که تجلیل از مزاری تجلیل از یک فرد نیست؛ تجلیل از یک ارمان وایده واصل است که در افکار وخط فکری مزاری گرائی تجلی یافته است. مزاری گرائی یک جنبش نیرو مند وروبه گسترش اجتماعی در جامعه هزاره است.موجی است برگشت نا پذیر که بسوی اینده و ایند های دور به پیش میرود. تا در قلمرو وسیع اینده خود را به اهدافی برساند که در خواسته ها وافکار شهید مزاری انعکاس یافته است. افکار مزاری رهنما وشخصیت او خصوصا بعد از مرگش پیشاهنگ وراهبر ورهبر مردم هزاره در این شاهراه طولانی تاریخ است. شاید این سوال مطرح شودکه حرکت مزاری در پیشاپیش این حرکت تاریخی مردم هزاره بعداز شهادتش به چه صورت قابل تصور است؟ جواب این است که منظور از شخصیت شهید مزاری در واقع شخصیت اجتماعی وسیاسی و افکار او است که طی سه سال مبارزه اش در غرب کابل در سخنرانی ها و موضع گریهایش انعکاس یافت. وبه اثر شهادتش در اعماق ناپیدای جامعه هزاره ریشه دواند. شخصیت مزاری با همین مفهوم برای همیشه در پیشاپیش جنبش اجتماعی مزاری گرائی بسوی اینده حرکت می کند. حرکت اجتماعی یک حرکت فیزیکی نیست که رهبر فیزیکی احتیاج داشته باشد.بلکه تحول پیوسته در درون اجتماع است. شخصیت شهید مزاری مدل ونمونه این تحول است. اگر ما شخصیت شهید مزاری را از این جنبش بر داریم؛ جنبش هم محوریت خود را از دست می دهد وهم استخوان بندی اصلی خود را...... با توجه به مطالب ارائه شده می توانیم بگوییم که عنصر رهبریت در جامعه هزاره؛ در شخصیت اجتماعی وافکار شهید مزاری تبلور یافته است. چون رهبر کسی است که { راهبر} مردم خود در شاهرا تاریخی باشد که بسوی اینده ها امتداد پیدا می کندو راهبر جنبش تاریخی مردم هزاره شهید مزاری است. ایا تا هنوز فکر کرده اید چرا خواسته های شهید مزاری توسط هزاره هادر تمام نقاط دنیا با شور زایدالوصف مورد استقبال قرار گرفت؟ چون این خواسته ها در اعماق روح مردم هزاره ریشه دارد( ریشه های بسیار عمیق وحساس! اسقبال جامعه هزاره از مزاری و پذیرفته شدن او به عنوان رهبر بسیار سریع وحماسی وبرای کار شناسان امور افغانستان در داخل وخارج؛ وفعالان سیاسی وجناح های درگیر در بحران افغانستان وکشور های ذی نفع در افغانستان غیر قابل پیش بینی بود.بیش از سه سال طول نکشید شخصیت وافکار مزاری تمام موانع سیاسی و اجتماعی را در جامعه هزاره که در دو دهه گرفتار توطئه ها و جنگ های خونین داخلی بود. علیرغم دخالت ها و کار شکنی های خارجی از بین برد؛ وبه عنوان رهبریت در جامعه هزاره قد علم نمود. نظر به وضعیت اشفته جامعه هزاره این مدت؛ مدت بسیار کوتاهی بود. سرعت ظهوری مزاری و غلبه ان بر تمام تعصبات در جامعه واتحاد تمام جناح های سیاسی وفکری واجتماعی بر محور او ؛ نشان دهنده سرعت و قدرت رشد اجتماعی هزاره ها است. غلبه مزاری گرائی بر تعصب خشن وجدید گروه گرائی. در حالیکه از جراحت های عمیق این تعصب به اندام جامعه خون می ریخت. نشانه بارز سرعت تحولات اجتماعی در جامعه هزاره است. چون گروه گرائی مربوط به یک دوره خاص از رشد اجتماعی جامعه هزاره بود که نا گزیر باید سپری می گردید. وجنبش مزاری گرائی بسیار سریع به جریان گروه گرائی غلبه کرد. مهم ترین خواسته شهید مزاری خواسته برحق احیای هویت هزاره گی بود.هویتی که در پشت یک پیکار تاریخی پنهان شده و طی سده گذشته زخم های عمیق بر داشته بود. شعار احیای این هویت که بر حماسه میلون ها شهید؛ از شهدای دوره عبدالرحمن گرفته تا شهدای دور طالبان متکی است. ریشه های بسیار حساس در اعماق روح مردم هزاره دارد. وقتی که مزاری این خواسته را مطرح کرد ومردانه در پای ان ایستاد و مخلصانه زندگی خود را وقف ان کرد؛ روح جامعه تشخیص داد که رهبر خود را در راستای احیای هویت هزاره گی پیدا کرده است.قبل از مزاری جامعه هزاره فاقد عنصر اجتماعی رهبریت بود. نمی گویم فاقد رهبر بود؛ به بیان دیگر نمی گویم که افراد لایق رهبری در جامعه هزاره وجود نداشت؛ وجود داشت ولی جامعه هزاره به مرحله ای از رشد اجتماعی نرسیده بود که بتواند بر محور بهترین عضو خود به عنوان رهبر اجتماع کند. به بیان دیگر فاقد عنصر اجتماعی رهبریت بودند. رهبر یک فرد است ولی عنصر رهبریت یک نهاد بسیار مهم اجتماعی است. جامعه فاقد رهبریت نمی تواند به محور یک نفر به عنوان رهبر جمع شود. چون دارای چنین گرایش وعادت نیست. گرایشات وجهان بینی وایدال های ان ها محدود و قبیله ای است. در تاریخ امپراطوری ها رهبر یک قبیله قدرتمند به زور شمشیر عنصر رهبری قبیله ای خود را بر افکار عمومی قبائل دیگر تحمیل می کردند. یک نهاد رهبری اجتماعی تحمیلی متکی بر سر نیزه به وجود می اوردند. ولی روند تکامل اجتماعی بر مرحله ای می رسد که قبائل کوچک به هم دگر ذوب می شوند و واحد بزرگتر جامعه وملت را تشکیل می دهند. ظهور مزاری و غلبه او بر روحیه قبیله گرائی وسمت گرائی نشانه گذار جامعه هزاره از مرحله قبیله به مرحله ملی و به تبع ان پیدایش عنصر رهبری در جامعه بود. رهبریت به عنوان یک عنصر اجتماعی در ساختار اجتماع تنها محور اتحاد یک جامعه است. وحدت جامعه فاقد عنصر رهبریت غیر ممکین و اندام ان به خودی خود از هم گسخته است. حضرت (ع) رهبریت را به بند تسبیح تشبیه می کند؛ اگر بند تسبیح پاره شود؛ جامعه مثل دانه های تسبیح از هم پراکند ه می شود. قبل از عرض اندام نمودن مزاری در غرب کابل جامعه هزاره فاقد رهبریت و به خودی خود از هم گسیخته بود. با ظهور مزاری در غرب کابل روند پیوند اعضای پراگنده جامعه هزاره کاملا محسوس بود . اقوام ؛ طبقات؛ جناح های مردم هزاره بسیار سریع بر محور رهبریت خود که در وجود مزاری تبلور یافته بود؛ نه تنها متحد که واحد می گردید.فاصله ها بسیار سریع از بین می رفت؛ و مرز ها بسیار سریع بر داشته می شد. کار گران؛ روحانیون؛ دهقانان؛ روشنفکران؛ کسبه کاران؛ تجاران؛ حتی صاحب منصبان دولتی در کابل و شمال ؛پاکستان و ایران؛اروپا و امریکا و هزاره جات با سر عت کم نظیر در اطراف محور وحدت و رهبریت جامعه هزاره با همدیگر پیوند می خوردند. بدون تردید عنصر رهبری مهم ترین و محوری ترین و حساس ترین عنصر اجتماعی است. اگر جامعه را به یک حرم تشبیه کنیم رهبریت رائس ان است و اگر جامعه را به انسان تشبیه کنیم ؛ رهبری سر و مرکز تصمیم گیری و کنترول است وتمام اعصاب جامعه به ان وصل است. رهبریت یک عنصر اجتماعی است که با شهادت رهبر نه تنها نا بود نمی شود که قوی تر میگرددو ریشه هایش در اعماق روان جامعه فرو تر میرود. ما زنده تر شدن مزاری را در جامعه هزاره به وضوح میدیدیم.باور شدن اندیشه و تفکر مزاری بعد از شهادتش یکی از تحولات عمیق و سر نوشت سازدر جامعه هزاره بود.امروز مزاری گرائی جزئ جدائی ناپذیرومارک اصلی تفکر اجتماعی مردم هزاره است. باشهادت مزاری عنصر رهبریت در جامعه هزاره .نه تنها از بین نرفت که با ثبات تر به تعبیر دیگر {نهادینه} گردید.تفکر مزاری گرائی ویژه گی های این عنصر را نشان میدهد و کسیکه می خواهد سمبل این عنصرباشد باید برای روح جمعی هزاره ها ثابت کند که خط فکری واندیشه وشخصیت او از نوع خط فکری واندیشه و شخصیت مزاری است. در این صورت جامعه با شور وصف نا پذیر به محور او اجتماع خواهد کرد.شاید بعضی ها تصور کند که جنبش مزاری گرائی در جامعه هزاره سر اغاز جدائی مردم هزاره از سایر ملت های ساکن در افغانستان است .در جواب باید عرض کنم ؛که مزاری گرائی و شعار احیای هویت ملی هزاره ها نه تنها منافاتی با تفاهم و برادری مردم هزاره یا ملت های دیگر ساکن در افغانستان ندارد که حتی می تواند یکی از زیر بنا های اساسی تفاهم ملت ها در افغانستان باشد .چون شرایط اصلی برادری ملت ها و برابری ان ها است. واقعا کسی در صورتی با کس دیگر می تواند دوست شود که با او برابر باشد ؛ملت ها نیز چنین است .سرکوب هویت اجتماعی یک ملت ضربه مستقیم بر بنیان دوستی وبرابری ملت ها ی ساکن در کشور است. دو ملت فقط زمانی می توا نند با هم دیگر دوست باشند که برابر باشند. اگر هویت اجتماعی یک جرم باشد؛برادری وبرابری ان ملت با ملت دیگری که هویت اجتماعی ان افتخار است؛ غیر منطقی است . بنا بر این جنبش مزاری گرائی در جامعه هزاره که در راستای احیای هویت اجتماعی زخم خورده هزاره ها است. یکی از مونع عمده را از راه تفاهم ملت های ساکن در کشور بر می دارد .چنانچه که می فر ماید. در افغانستان دشمنی ملیت ها یک فاجعه بزرگ است .در افغانستان برادری ملیت ها مطرح است .حقوق ملیت ها یعنی برادری ملیت ها ...

لینک منابع در ابتدای هر مطلب جداگانه آمده است.

پ. ن: از خصلتهای کم نظیر شهید ابوذر این بوده است که غریزه دنیا دوستی و ما اندوزی را بکلی از دل وجان خویش ریشه کن کرده بود چیزی که دیگران هرگز نتوانستند به تمام و کمال از آن برخوردار شوند بلکه بسیاری از دوستان شهید ابوذر درهمین خصیصه خرش در گل ماند.  ابوذر، بی باک، جسور و قاطع بود.