افشار
افشار زخم زخمهای ناسورم
افشار عقده ای ناگفته و ناگفتنی عقده هایم
آه سرد سردی حبس مانده در سینه ام افشار
مرگ من در زندگی مرده ام؛ افشار، افشار...

"اگر میخواهی زبان افشار را بفهمی به این منظره نگاه کن. تاریخ در آن تکرار میشود.
دشمنان انسان تماشاکنان و شکار افگنان به دنبال قرباني میگردد.
به تو میگویم اي انسان، ای دوست، اي همخون، اي خواهر، اي برادر!
لختی درنگ کن و به اين ويرانهها بيانديش! از این ویرانهها صدای قربانیان به گوش میرسد و این منظره همان «صحرای قیامت است» که كتابهاي آسماني چون عهد عتیق و عهد جدید و قرآن از آن سخن گفتهاند.
از میان این ویرانهها جیغ و فریاد «روزِ جزا» به گوش میرسد. بر روی این دیوارها قربانیان با خون نوشته اند:«انسانیت مرده است و تا ابد مرده خواهد ماند». آی مردم! «آی انسانها که در ساحل نشسته شاد و خندانید» اینجا افشار است و در این خانهها کسانی میزیستند که مثل ما انسان بودند و جان و حیثیتِ شان را دوست میداشتند.
این قبرستانِ و این مكان كه افق تا افق خرابه صف كشيده، گورستانِ فراموش شدگان تاریخ است، خراب آبادي كه اخلاق و انسانيت در آن بر باد رفت.
این صداها برای ما و شما که در بهشتِ فراموشی حیوانی به سر ميبريم گنگ و مبهم و نا آشنا است. دور شوید از چشمانِ افشار! چشمانِ گناهکار شما ارزش دیدن این ویرانههای مقدس را که ذره ذره آن نشانهای عالم ملکوت است، ندارند و گوشهای بیاشتهای تان نمیتواند صدای برترین حقیقت را که از میان این ویرانهها به گوش میرسند، بشنوند.
بگذارید، افشار در سكوتِ خويش خاطرهای قربانیانش را نگه دارد. بگذارید افشار سکوتِ مطلق و همچنان صحراي قيامت تاريخ ما باشد.
بگذاريد افشار سرشتِ سرنوشتِ تلخ مرا روايت كند كه با جيل و تيغ و برچه و دار رقم خورده است"
برگرفته از مقاله ای افشار نوشته ای اسد بودا منبع: افشار
این روزها سالروز فاجعه ای افشار است فاجعه ای که نباید اتفاق می افتاد اما اتفاق افتاد و تلخترین خاطرات و عمیقترین دردها را درسینه های سوخته ای مردمم بر جای گذاشت. افشار چنان سوزناک و درد آور رخ نمایی کرد که گمان نکنم هیج وجدان انسانی قساوت و بی رحمی انسان را تا مرزهایی اقدام به خشن ترین حرکتها حتی در مقابل ضعیف ترین غیر نظامیان افشار، باور نماید اما در فضای تاریک و دهشتناک افغانستان و در ناف پایتخت کشورمان در منطقه ای بنام افشار یکبار دیگر انسان خوی درندگی و وحشی تر شدن از وحوش بیابان را به یاد گار گذاشت.
ضرورت روایت افشار برای عبرت مردم ما و تکرار نشدن چنین فجایع شرمگین در کشورمان از زاویه ای حقیقت نما و منصفانه آشکار است. افشار را هیجیک از مردم کشورمان نباید فراموش نماید زیرا اگر جنگهای قدرت طلبانه و انحصار جویانه ای جنگ افروزان شرارت طلب با دیده ای انصاف بر رسی و تحلیل نشود ممکن است بازهم تشنگان قدرت و گرسنگان ثروت افشارها بیافرینند و برای رسیدن به آرزوهای حقیرشان عزیزترین انسانهای کشورمان را به دریای خون غرق نمایند.
فرازهایی از فوران دردهای درونی اسد بودا را به یاد افشار کابل می خوانیم:
چندی است که نمیتوانم از کابوس فاجعههای گذشته خویشتن را برهانم. امروز وقتی وارد انترنت میشوم افشار در من جان میگیرد.
کاش میتوانستم همچون حیوانات خوشبخت و بیزمان در بهشتِ فراموشی زندگی کنم، اما نمیشود، برگی از ورقهای سرخ و فاجعهبار تاریخ جدا میشود و در پیش پایم میافتد با خود میگویم: «آه! من انسانم و به یاد میآورم» كه يكي از بازماندگانِ فاجعههايم.
مدتها پيش یادداشتی کوتاهی تحت عنوان «نسلکشی و منظره» در «ساعت ۱۳» نوشتم و گفتم منظرهها اخلاقيتر از ما عمل ميكنند و معمولا فاجعههای انسانی را به خاطر دارند. امروز وقتی زخم افشار در روانم آشوب و توفان بر پاي ميدارد، در انترنت به دنبال منظرهای از افشار میگردم، تا گمشدگانِ و فراموششدگان تاريخ را در آن جستجو نمايم. به تصاویری از افشار بر میخورم؛ تصاویری سخت دلخراش که حکایت از آن دارد پس از سالها تجربهاي فاجعه ما هنوز در ظلمتِ شبهاي نسیان فرهنگی اسيريم.
رهبران ما به دلیل اینکه رهبرند افشار را از یاد بردهاند و روشنفکران ما به دلیل روشنفکر بودن شان و ما که نه رهبریم و نه روشنفکر به خاطر غرق شدن در ابتذال روزمره گی افشار را از یاد بردهایم.
اما افشار كه نميتوانم هنگام نوشتن آن بلند و كشيده جيغ نكشم «افـشـــــــــــار!»، هنوز خودش را به خاطر دارد. افشار هیچگاه خودش را فراموش نمی کند. کاش «فیض محمدکاتب» میبود تا خودش را به میخ کلمات به صلیب می کشید و افشا را روایت میکرد، اما او نیست...
«2»
میخواهم افشار را روایت کنم، اما اشتباه ميکنم، «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ». چشم ما کور تر آز آن است که افشار را روایت کنیم و تخیل ما حقیر تر از آن است که افشار در آن بگنجد، ما به مرض «آلزایمرفرهنگی» گرفتاریم كه قادر نيستيم گذشته را به ياد آوريم. یک «فیض محمد کاتب» شجاعت و بصيرت و از خود گذشتگی لازم است تا افشار را، این زخم تاریخ را روایت کنیم. دلم نمیشود از افشار بگويم و از فیض محمد کاتب که فاجعهای مجسم و تجسم فاجعهها است سخن نگویم. همانگونه كه افشار زخم دوران «جهاد» است، كاتب بخشي از زخم جنگهاي خونبار زمان عبدالرحمن بود و همانگونه كه افشار هنوز خود را به خاطر دارد، كاتب نميتوانست اين «زخمهويتي» را فراموش كند. كاتب كلام شد، خاطره شد و سالها پيش افشار شد. روايت او یک دغدغهاي شخصی و پشت میزی نيست، گفت و گويي است ميان او و بيشمار قربانيان. صداي او صداي جانخراش يك خاطرهنويس زخمخوردهاي است كه خاطرهي «اشرار هزاره»اي را روايت ميكند كه «به امر حضرتِ والا از ضربِ گلولة تفنگ كشته شدند»؛ او مينويسد و مينالد تا شايد كساني را كه «دختران و خواهران» وي را «در بغل آرزو كشيده و از بوسه و كنارش شكفته خاطرگرديده» در دادگاه تاريخ محاكمه نمايد. کاتب واقعهنگار فاجعهها و نسل کشیها است. او مثل امروزیها روشنفکر عاری از هر عیب و نقص نیست، او به قول خودش «قلیل الاستطاعه و کثیرالخطا» است. درست به دلیل کثیرالخطاء بودنش است که در لحظهای خطر درخشان شده و خودش را در فاجعهها نیست می کند تا لوحِ گور قربانیان گمنام باشد...ادامه ...
تکه های دیگر از خواندنیهای افشار:
افشار روایت یک بیداد" خاطره ای تاریخی از رهبر شهید درفاجعه ای افشار
اشک بابه مزاری روایت زخم افشار!
اطلاعیه ای نوزدهمین سالیاد فاجعه افشـــــــــــــــــــــــــــــــار
مطالب کوتاه خبری وتحلیلی از تحولات گوناگون افغانستان، وضعیت مردم، عملکرد حکومت، نمایندگان پارلمان و ادارات افغانستان، انتظارات مردم از دولت، فرایند ملت سازی، وحدت ملی، عدالت اجتماعی، دموکراسی و آزادی، با رویکرد انتقادی ومبارزه با تبعیض و فساد اداری نشر می شود.